تبليغاتX
دل نوشته های من


دل نوشته های من

سلام سلام سلام دوستاي نازنينم . خوبيييييييييين؟؟!! ... منو عفو كنين كه اگه دير اومدم و آپ كردم ... باور كنين بنا به اين دلايل نميتونستم بيام آپ كنم : 1) شارژ اينترنتم نموم شده بود نميشد بيام / 2) كمي درگير بودم / 3) دپرس بود ( قول داده بودم وقتي غمگينم نيام پيشتون ) / 4/9 دانشگاه ........ !!! حالا اودم كه جبران كنم... خبر دارم خبر ... خبراي دست اول : آي بدو بيا حراجش كردم ... خونه دار و بچه دار حراجه حراج ....!!!!!

اول از همه از همتون ممنونم كه توي اين مدت تنهام نزاشتين و باهام بودين و هميشه به يادم هستين ... بينهايت ممنون ..... /  دوم اينكه جاتون خالي تولد مامانمو شمال برگزار كرديم با فاميلا و من بهش عطر دادم ... ميدونم كمه اما اميدوارم كه خوشش بياد . /  سوم اينكه سرماي شديدي خوردم .... / خبر ديگه اينكه همتونو دوست دارم .........

گلاي زيباي باغ زمين وبلاگ من ....ميدونم خبرا زيادم جالب نبود ... امروز يه شعر هم براتون اوردم كه اميدوارم خوشتون بياد ... اين دفعه زياد نتركوندم توي وبلاگ ... اما بزارين سرم كمي خلوت تر بشه ... قول ميدم كه بيشتر جبران كنم ... حالا بريم سراغ شعر و بعد خداحافظي :

        آري.. آغاز.. دوست داشتن است / گرچه پايان راه ناپيداست / من دگر به اين پايان نمي انديشم ... كه همين دوست داشتن زيباست ....... !!!

         يا حق ... خدا نگهدار ........ !!!!

نوشته شده در نوزدهم آذر 1388ساعت 7:31 PM توسط حدیث| |
          حالا كه دلاي ما با هم جوره ......

شلام شلام دوست جوناي خودم ... حالتون شطوره؟! دلم براتون تنگيده بود و تنگيده خفن ... ببشخيد اگه كمي دير آپ كردما ... آخه مگه اين دانشگاهو درسا واسه آدم وقتم ميزارن؟! منو عفو كنين از خجالتتون در ميام... نميدونين دارم چه ميكنم و چي ميكشم ... نترسين بابا سيگاري نيستم و دوستم ندارم باشم و بشم مننظورم اينه كه ميدونين از دست اين روزگار چي كشيدم و چي خوردم و ميخورم؟؟! حرص .... !!!   آره از بس فكر آدم مشغول ميشه ... البته ميدونم توي اين سن نبايد آدم زياد مشغله فكري داشته باشه اما بالاخره بايد آدم فكرش رو جمع و جور كنه ديگه ... مگه نه؟!!  ميخوام ترمي توي دانشگاه شركت كنم چون اين جوري بهتره و ميتونم اون موقع هايي كه ميخوام بيشتر انتخاب واحد كنم ...  آخ آخ راستي يه سري از دوستان رشتم رو پرسيدن كه من متاسفانه توي هر پست بازم يادم ميره بگم... من رشتم تعميير و نگهداري هواپيماست و اميدوارم كه بتونم ياد بگيرم پيچ و مهره چيه؟!  دعا كنين كه بتونم درك كنم ..... !  جدا از شوخي ... خدا كنه بتونم موفق شم .... !!!!!

خوشملاي من ... 12 آذر تفلد مامانمه ( اسم خودشم آذر هست ) و ميخوام كه سوپرايزش كنم با يه جشن كوچولو ... خودموني و فاميلي كه هم خوشحال بشه هم روحيش عوض بشه . اين همه اون واسه ما جشن گرفت و پا به پاي ما باهامون بود و خوشحاليمونو ميخواست .... يه بارم ما ( يعني ما بچه هاش ) براش اين كارو بكنيم.. چيزي كه ازمون كم نميشه و زمين هم به آسمون نمياد ... تصميم دارم منم مثل اون كه همه كار ميكرد تا ما خوشحال باشيم و چيزي اذيتمون نكنه يه شب بهش نشون بدم كه هم خيلي برام ارزش داره ... هم عاشقانه دوستش دارم... هم خوشحاليشو ميخوام... هم اينكه بدونه هميشه متشكر زحماتش هستم . كار من از يه نظر سخت تره .... چون من فقط توي اين خونه الان هستم ( به خاطر اينكه دو تا برادرام ايران نيستن ) .. دوست داشتم اونا هم بودن و با هم همگي كنار مامان تولدش رو بهش تبريك ميگفتيم و اونم بيشتر خوشحال ميشد ... ولي ميخوام سعي كنم كه بهش خوش بگذره . به اين نميگن سختي ... من كه كاري نميكنم ... اگرم سختي باشه واسم خيلي شيرينه ... سختي رو مامانم و بابام ( يعني كلا مامان بابا هامون ) كشيدن كه صادقانه و عاشقانه و با دل و جون عشق و زندگيشونو پاي بچه هاشون گذاشتن و دلشون ضعف ميره وقتي كوچكترين آسيب يا زخمي به بچشون وارد ميشه... ممكنه پدر مادرامون زندگي دو نفرشونو از صفر شروع كرده باشن و بيشتر از ما قدر زندگي و زندگي كردن رو بفهمن و از ذره ذره چيزي كه با كمك هم و عشق هم بدست اوردن لذت ببرن ...و با اين حال و تفاسيري كه كردم ما گاهي واقعا اخلاق و رفتار ناپسندي باهاشون داريم اگه بدونيم برامون چيكارا كردن خودمون شرمنده ميشيم .  به نظر شما مامانم با اين مهموني كه ميگيرم با اينكه برادرامم نيستن بهش خوش ميگذره؟ يعني ميتونه نبود اونا رو تحمل كنه و خوشحال بشه؟ يعني من ميتونم حد اقل يه كم خوشحالش كنم؟؟!!!!  ..............     اميدوارم !!!!

ميسي ( مرسي ) كه مثل هميشه پاي دل نوشته هام نشستين ...... يه دنيا دوستتون دارم ... تا پست بعدي خدانگهدارتون ....


نوشته شده در بیست و سوم آبان 1388ساعت 7:9 PM توسط حدیث| |
          ماه در میاد که چی بشه .. میخواد عزیز کی بشه؟؟!!!!

سلیم سلیم سلیم به همه شما دوسمای شینگول و خوشمله خودم... خوفید؟! منم خوفم .. قراره خوفتلم بشم  . دیگه کم کم داره سر منم شلوغ میشه ... خانه داری و بچه داریو چه میدونم از این حرفا دیگه .. نه بابا شوخیدم . اینکه سرم داره شفوغ ( شلوغ ) میشه یه مبحث جداگانه ای داره که بعدا صحبت خواهیم کرد . سه شنبه رفتم دانشگاه ثبت نامیدم و شدم دانشجو...  کلاسامم از پس فردا شلوع میشه و باید دوباله بلم سره درس و مقشو از این جور حرفا  . برای رانندگی هم میخوام برم فردا یا پس فردا ثبت نام...خدا کنه که قبولم کنن . آخه راه دانشگام دوره و سرویسم نداره ... نزدیک کرج هم هست... من باید یه جوری برم تا اون جا یا نه ... یه بار با مترو یا اتوبوس ... دو بار .. آخرش که چی باید راحت برم بیام یا نه؟  در ضمن من که بالاخره رانندگی رو یاد می گیرم .. حالا چه الان چه چند ماه دیگه .. چه چند ساله دیگه.. در هر صورت یاد میگیرم  . 

داداشیمم دوباره رفت ... اما خوشحالم که هم حالش خوبه.. هم خوشحاله .. هم در کنار خانومش خوشبخته ... هم همه چیش رو به راهه ... خدا همه جوونا رو عاقبت به خیر و خوشبخت کنه و بهشون همیشه کمک کنه .  چند وقته زدم تو کار آهنگای قدیمی ... مثل مارتیک آهنگ ماهش که اول پستمم نوشتم و اهنگ بهارش ... ویگن و سخایی و مهستی و غیره و غیره ... اما خداییش چه چیزای خوبی میخوندنا ... همین الان دارم اهنگ بهار مارتیک رو گوش میدم ... جاتون خالی . دارم فکر میکنم که چه طوری میشه به پدر و مادر ثابت کرد که دوستشون داریم ... همیشه توی دلم میگم خدایا خودت یه جوری به مامان بابام ثابت کن و نشون بده .. ولی فکر کنم که با کارامونو رفتارامون بتونیم بهشون ثابت کنیم.. من اصولا زبونی نمیتونم اما خودشون میدونن که عاشقشونم ... به هر حال خدا کنه هیچ وقت ازم یا ازمون ناراضی نباشن  .

آهان گفته بودم اول پاراگراف که سرم شفوغ میشه .. آره دیگه یکیش همین امتحان ایلزم ... نمیدونین چند وقت طول کشیده تا برای ایلز بخونم که بعد برم امتحانم بدم .... الان گیجه اینم که نکنه نوبت بهم ندن ... نکنه قبول نشم ... استرس اینم دالم دیگه ... از اون طرفم درسای دانشگام ... باید برای همشون وقت بزارم و برنامه ریزی کنم .. یه حسی بهم میگه نگران ایلز نباشم .. اما تو رو خدا شما هم دعا کنین .  دیگه زیادی از خودم تعریف کردم ... بسه ... شوخی کردم... سرتونو درد اوردم ... ببشخید. مثل همیشه آرزو میکنم شاد و خندان باشید و حق همیشه یارتون باشه . تا پست بعدی... یا علی.

 

نوشته شده در دهم آبان 1388ساعت 6:51 PM توسط حدیث| |
                خدایا فاصلت تا من خودت گفتی که کوتاهه

سلام سلام به همه شما گلای بهشتی ایران زمین ... خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا... همه چیز رو به راهه؟ .. توی این مدت چیکارا کردین .... ازتون ممنونم که منو تنهام نزاشتین و در هر شرایطی که بود و داشتین اومدین و بهم سر زدین... من دوباره برگشتم  و میخوام دوباره اینجا با هم همه بترکونیم... دم همتون گرم. اومدم که دوباره بشم همون حدیث قبلی که شاد بود و شاد می نوشت .. آهنگ وبلاگو عوض کردم تا بر غصه غلبه کنم.. ( نظرتون رو در مورد اهنگ هم بگین خوبه) . راستش دوباره برادرم برای مدت ۱ هفته برگشته تا یه سری از کاراشو راست و ریس کنه ..... دلم هم واسه خودش لک زده بود هم واسه خانومش.. خدا رو شکر که دیدمشون و حالشون خوبه... اینو به اونا تقدیم میکنم: . من خبرای دست اول هم براتون دارم .. آره بابا .. پس چی؟ بعد از مدتی دست پر اومدم .. امیدوارم شما هم مثل من خوشحال شین ( الته زوری نیستا.. نمیخوام بهتون تحمیل کنم ) .. الان بهتون میگم >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>    دانشگاه قبول شدم............. !!!!!!!

در کمال ناباوری ۵ شنبه دیدم که قبول شدم ... اما خیلی خوشحال شدم و خیلی توی روحیم اثر گذاشت... آبجی خوشملم مرسی بابت تبریکت .. از همه اونایی که تبریکیدن خیلی ممنونم .. عقشمم ( عشقمم ) بهم تبریک مخصوصی گفت .. قربونش برم من .      دیگه این که >>>>>>>>>>>>> اون یکی برادمم میخواد واسه خودش  آستین بالا بزنه و زن بگیره .......  !!!!

یعنی دوباره قراره خواهر شوهر شه حدیث ... کلی ذوق دارم ... البته شاید این اتفاق پیش نیاد.. اما من دلم روشنه .. پیش پیش میگم که تلقین بشه و این اتفاق بیوفته . 

خب... عزیزای دلم... مرسی که مثل همیشه زحمت کشیدینو این پستو خوندین .. امیدوارم شما هم شاد شده باشین و تلافیه این یه مدت که نبودمو غمیگین بودم در اومده باشه...دفعه بعدی بیشتر مینویسم .. الان زیاد وقتتونو نمی گیرم... خیلی خوشحال شدم که بازم اومدمو نوشتمو بازم شاد بودم و از غم ننوشتم .... همیشه شاد باشین... لباتون خندون ... حق یارتون ... دوستون دارم  

نوشته شده در سوم آبان 1388ساعت 8:12 PM توسط حدیث| |
 سلام بچه ها ... متاسفانه نه حال و حوصله نوشتن دارم نه در حال حاضر حرفی برای نوشتن. از طرفی من بهتون قول دادم که توی وبلاگم از غم و ناراحتی ننویسم و چون سر قولم هستم الان اومدم بگم که احتمال خیلی زیاد تا ۱ هفته شایدم ۱ ماه مطلب توی وبلاگ نمی نویسم .. حد اقل تا زمانی که حالم کمی بهتر بشه و شاد شده باشم و به دوری برادرم عادت کرده باشم... برادرم رفت و من موندم و خودم .. دیگه بماند که چقدر یواشکی گریه کردم که حتی مامان و بابامم متوجه غمم نشن که اونا هم بیشتر اساس دلتنگی بکنن .. هر چند اونا هم به روی خودشون نمیارن .. اما به هر حال باید همه اینا رو آدم در نظر داشته باشه . اصلا باورتون نمیشه اگه بگم چقدر دلم براش تنگ شده ... انگار یه عمره که ندیدمش . من میام نظرها رو می خونم .. تونستم جواب میدم و به وبلاگای نازنینتون سر میزنم .. ولی اگه نشد ناراحت نشین و خودتون ببخشین . مرسی از اینکه با نظرای زیباتون توی وبلاگم آرومم کردین و بهم دلگرمی دادین . امیدوارم توی این مدت هر چند کوتاه یا طولانی منو تنهام نزارین و مثل همیشه درکم کنین . دوستون دارم ... حق نگهدارتون .

 

نوشته شده در بیست و یکم مهر 1388ساعت 1:45 PM توسط حدیث| |
بی همگان به سر شود .. بی تو به سر نمیشود...

سلام دوستای عزیز و نازنینم .... میدونم که حالتون خوبه و اگه خدای نکرده حالتون کمی هم بد باشه امیدوارم زود خوب خوب بشین . گفته بودم که دیگه نمیخوام از غم بنویسم و از شادی میخوام بگم .. خداییش به قولمم عمل کردم.... اما نه توی اتاق عمل .. این جا .. من که دکمل ( ببخشید دکتر ) نیستم من یه دختر معمولیم .. کی ما رو به دکملی قبول داره؟؟؟؟!!!! .....  امروز اصلا دستم به نوشتن نمیرفت و نمیره .. اما خیلی دوست دارم بنویسم و آپ کنم .. واسه همین تلاشمو میکنم که بنویسم . الان کمی سرم گیج میره و به زور دکمه ها و نوشته ها رو میبینم .. کمی حالم بده ... زیاد حرف نمیزنم .. می زنما.. تا الان داشتم کلی شیطنت می کردم اما خوب خیلی چیزا رو توی دلم میریزم که شادیمون از بین نره . شاید بگین یه روز از غم مینویسی یه روز از شادی .. اصلا نرمال نیستی ... ولی دست من نیست .. گاهی این طوری میطلبه آدم... نه از من کاری ساختست نه از کسی دیگه . آره خوب .. زندگی و آینده و همه اینا به خودم مربوطه و وابستست اما خوب چه میشه کرد. من تازه فیلم عروسی برادرم رو براش درست کردم و ریختم روی دی وی دی و بهش دادم ... از خدام بود یه روزی فیلم اونو تدوین کنم که این طورم شد ... داماد شدنه هر برادر آرزویه یه خواهره .. همون طوری که آرزوی پدر و مادر اون پسر یا دختره . از روی اون فیلم برای خودمونم چند تا نسخه گذاشتم که هر موقع دلم گرفت و براش تنگ شد بهش نگاه کنم .. گاهی وقتا فکر می کنم باید بیشتر قدر داداشمو میدونستم... اما خودش میدنه عاشقشما به روش نمیاره . بالاخره یه روزی همه برادرا از خونه میرن .. همه خواهرا هم میرن .. من باید عادت کنم .. اما داداش من داره از این کشور با خانومش تا چند روزه دیگه میره و من میخوام که لحظات بیشتریو باهاش باشم و زمان دیر بگذره..شاید باورتون نشه .. ولی خیلی غصه خوردم و میخورم .. ولی برای اینکه ناراحت نشه جلوش میگم.. می خندم .. اصلا انگار نه انگار که داره میره .. اما خداییش توی دلم غوغاییه . دیشب خیلی گریه کردم .. چند روزه که همش بغض میکنم .. وقتی هم یاد خاطراتم باهاش میوفتم و عکس عروسیشو که روی دیواره میبینم بیشتر بغض میکنم.. من هم عاشق خودشم .. هم عاشق خانومش و خدا رو شکر رابطم با خانومش بهتر از این نمیشه.. یعنی فوق العادست .. واسه همین طاقت دوری اونم ندارم.. حتی ۱ ثانیه ... یعنی یکدفعه این بغض میاد سراغم . دارم تلاش میکنم که اون روزی که قراره بره که نزدیک هم هست توی فرودگاه و جلوش بیشتر از همیشه بخندم حتی اگه از بغض داشتم خفه میشدم . تقریبا میشه گفت توی خونه تنها شدم .. چون اون یکی برادرمم ایران نیست ... پس من موندمو .. خودمو. . خدامو .. خانوادم و دوستی که از خواهرمم بهم نزدیک تره . این حس منه .. کم کم باید به همه چیز عادت کنم ..... عشقمم که کلی کمکم میکنه .. اما یه حسای خواهرانه هست که با این چیزا رفع و رجوع نمیشه .... آخه تازه داشتم به دوری اون یکی عادت می کردم . اشکالی نداره .. چون من دوست دارم برادرم خوشحال باشه .. در کنار خانومشم خوشبخت باشه .. واسه همین منم خوشحالم .. خدا این قدرت تحمولو بهم بده . ببخشید من زیاد نمیتونم بمونم .. حالم خوب نیست ...... فعلا خداحافظ !!!!!

نوشته شده در سیزدهم مهر 1388ساعت 7:54 PM توسط حدیث| |
                       من عاشق تر از پیشم  /  دارم عاشق ترم میشم .... 

 یه سلام تپل مپل و پاییزی به همه گلای خودم .... احوالتون چطوره؟!!!! این قدر دلم براتون تنگ شده بود که نگین و نپرسین .  ببخشید بچه ها این چند وقت نیومدم و آپ نکردم یا به وبلاگای ناز و زیباتون سر نزدم.. آخه اینترنتمون قاطی ماطی کرده بود و مشکل هم از خط تلفنمون بود واسه همین تازه دیروز درست شد و باعث شد که من بار دیگه بیام و براتون بنویسم و بگم که چقدر دلم براتون تنگ شده بود و تشکر کنم که منو تنهام نذاشتین .. هزاران بار مرسی .  اول از همه ممنونم که به جشنم اومدین و منو یه دنیا خوشحال کردین و بازم یه دنیا مرسی و گل تقدیم شما می کنم  .  دوم اینکه بازم اول مهره و درس و مقش .. ببخشید مشق  داره کما کان شروع میشه و خیلی جاها هم شروع شده ... منم تازه برای دانشگاه ثبت نام کردم و جواب رو تا اول آبان بهم میدن .. واسه همین دل توی دلم نیست و کمی نگران تشریف دارم  .... امیدوارم مو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین  .  میدونین من از یه چیز دیگه هم خیلی خوشحالم ... از اینکه آبجیم توی دانشگاه آزاد قبول شده و داره از شنبه میره دانشگاه.. قوربونش برم اونم مثل من نگران بود اما خدا رو شکر که قبول شد و داره دانشگاهشو میره.. ازهمین جا دوباره بهش هزاران بار تبریک میگم .  راستی .. به شعری که اول خط نوشتم دقت کردین؟؟! ... حقیقت رو نوشتما ... بچه ها به خدا اصلا انگار یه جور دیگه شدم .. یه حدیثه دیگه ... انگار عاقل تر و با شعور تر شدم... مامان اینا و برادرم میگن نمیدونیم چی شدی یا دوستت ( منظورشون پسر بود ) کیه .. اما هر کی بوده و یا هست روت خیلی اثر مثبت داشته.. از همه لحاظ عوض شدی .. با حال تر از همیشه شدی و از این حرفا .  راست میگن .. خودم یه سری تغییراتی رو حس میکنم که شاید اونا فقط یه جزئشو میبینن . وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم .. نه به خاطر اینکه ازم تعریف کردن .. به خاطر اینکه دوستی سالم و خوبی دارم و امیدوارم منم روی اون اثر مثبتو خوبی داشته باشم ..  آمین . بیشتر از این وقت با ارزشتونو نمی گیرم ... امیدوارم اوقات به کام باشه و همیشه سلامت باشین .... مثل همیشه حق یارتون .. خدانگهدار .

نوشته شده در ششم مهر 1388ساعت 12:54 PM توسط حدیث| |
  امشب تمومه عاشقا .. با ما ميخونن يكصدا

سلام به همه برو بچه هاي باحال خودمون ... احوالات شما ؟! خوب هستين .. اوقات به كام هستن؟ .. خوب خدا رو شكر  . امرو قبل از اينكه شروع كنم به حرف زدن و سرتون رو ببرم ميخوام به چند مطلب اشاره كنم و بعد سر صحبتو باز كنم .   اول از همه تولد داداش مصطفي رو كه ديروز بوده از همين جا بهش تبريك ميگم و براش بهترين ها رو آرزو مي كنم و اميدوارم هيچ وقت غمگين نباشه  / ازش هم ممنونم كه تولد منم پيشاپيش توي وبلاگش بهم تبريك گفته .. اينو همين جا بهش تقديم مي كنم : . بعدشم از آبجي الميراي گلم تشكر مي كنم كه هم توي وبلاگش بهم تبريك گفته هم اين جا پيش خودم تبريكات پي در پي رو بهم تقديم كرده ... ازش واقعا ممنونم و اينو بهش تقديم ميكنم :  .  از عشقم و مرد وجوديه زندگيم هم بي نهايت ممنونم كه هم با تبريكاتش شرمندم كرد هم با كادوش ... همين جا جلوي شما دوستاي گلم و همه شما عاشقا بهش ميگم كه عاشقتم .. بي نهايت دوست دارم  و بابت همه كارايي كه كردي ازت بازم بينهايت ممنونم .. اين رو هم با تمام وجودم تقديمش ميكنم : .

 

حالا مي ريم سر مطلب امروز :   ۱۷ ساله پيش .. توي يه همچين روزي .. ساعت ۸ صبح يه دختر كوچولو پا توي اين دنيا گذاشت كه بچه آخر بود و خانوادش اسمش رو حديث گذاشتن و حالا اين حديث ۱۷ سالست ........ /  بله دوستان امروز روزه تولد منه .. روزي كه خدا بهم اين فرصت رو داد كه توي اين دنيا مثل همه بنده هاي ديگش زندگي كنم و افتخار اينو داشته باشم كه هر موقع خواستم اسمشو صدا بزنم و ازش خيلي ممنونم  .

  ولي نبايد ساكت بشينينا .. همه دستا بالا .. بالا بالا ... آهان .. امشب ميخوايم با اين آهنگ اين جا رو بتركونيما .. ايول؟؟؟!!!!!    صداها نمياد .. ايول؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! ... آهان آفرين .. ايول .. و موزيك بعدي : حالا بالا بالا شيش و هشتياش بيان وسط سريع اگه اينو دوست ندارين بريم تو فاز بندري.. بريم؟؟؟ نشنيدم .. بريم؟.. به دليل كمي وقت نتونستم كيك تهيه كنم اما از همين جا طعم شيرين اون كيك خوشمزه رو به دهان همه شماهايي كه مياين الان اينجا تقديم ميكنم ....  حالا يه دست .. يه سوت .. يه هورا به افتخار خودتون بزنين ... بلند بلند.. بلندتر .. آفرين .. هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   .   

         مرسي كه به اين جشن تشريف اوردين و منو خوشحالم كردين ... از تك تك شما فرشته ها بي نهايت ممنونم .. تا فرصتي دوباره و سلامي تازه همتونو به ايزد منان ميسپارم .. خدا نگهدارتون.

نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:59 PM توسط حدیث| |
                       آره منم دوست دارم  /  محاله تنهات بزارم ....  

سلام سلام سلام ... نمیدونم چند تا سلام.. هزار تا سلام به شما دوستای گل و با حالم .. احوال شما؟ .. دخترا؟ پسرا؟.. احوالتون؟ .. این جاست که شاعر میگه : همه دستا بالا ( دیگه بقیشو خودتون میدونین) . امروز اومدم با دست پر... مطلب دارم.. حرف دارم .. خاطره هم داررررررررررم  .    خب اول از کدومشون شروع کنم ... آهان فکر کنم خاطرهه خوبه که اول نوشته شه . 

ما دو تا بالاخره دوباره دیدارایی مثل قدیما خوشگل و اما جالبتر و زیباتر و رویایی تر از همیشه داشتیم.. اینی که میگم خاطره منظورم این نیست که بخوام بشینم همشو براتون تعریف کنم که هم وقت شما گرفته شه هم دست من خسته شه  ... شوخی کردم.. منظورم اینه که هم ثبت کنم کجاها رفتم هم اون حسی که غیر قابل گفتنه و بهتر هست جلوی خودشم نگم رو این تو بنویسم.. مثل يه دفتر خاطرات دوستانه . حقیقتش توی این دیدارا من عاشقتر از همیشه بودم و اینم انکار نمیکنم... شاید خیلی از دخترای گل اینجا به حرفم بخندن اما عشق و عاشقی این چیزا حالیش نیست .. نمیفهمه کی مسخرش میکنه یا کی مسخرش نمیکنه.. مهم اینه که اون طرف به عشق خودش شک نداره و مطمئنه که خیلی عاشقه .  بله میگفتم... توی وجودم حسی رو میدیدم که نه تنها قشنگتر بود بلکه دلم میخواست جلوی همه داد بزنم و این حسمو منتقل کنم اما حیف که نشد و نمیشه . نگاه کردن توی چشماش برام خیلی قشنگ بود و هست و وقتی نگاهش میکنم دیگه دلم نمیخواد از این نگاه دست بکشم و محبت و همه چیزو توی چشماش و وجودش میبینم .. چشمایی که هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم که ازشون بارون بباره.. چشمایی که مدتها سعادت نگاه کردن بهشون رو از دست داده بودم .  وقتی بیرونم باهاش تنها چیزی که اوایل آشتیمون توی دلم میگفتم این بود که نمیتونم باور کنم الان کنارمه .. اما اخیرا از بس خوشحالم و باور کردم نمیدونم چی باید بگم و متوجه گذر زمان هم نمیشم  .   یکی از نمونه ها دیروز .. این قدر راه رفتیمو حرف زدیم که اصلا متوجه نشدم کفشم مناسب نیست و نفهمیدم که پام زخم شده و الان ۳ تا از انگشت هاي پام روشون چسب زخم زده شده  و ۲ تاشونم تاول زده و درد ميكنن.. اما عشق نذاشت كه اينا رو بفهمم و مطمئنم متوجه خوب شدنشونم نميشم  . اينو ميشه گفت يه خاطره.. خاطره اي كه از بس خوشحال و عاشقي نميفهمي چه بلايي سر پاهات يا هر جاي ديگر بدنت اومده و من اينو هميشه يادم ميمونه و توي ذهنم و هر جاي ديگه ثبتش ميكنم تا هر موقع كه يادم مياد ياد اون لحظه قشنگي بيفتم كه روزاي اوايل آشتيمون بوده و برام شيرين بوده  .   اين پستم هم شد مطلب .. هم حرف هم خاطره.. سه تاشون با هم .  اميدوارم هيچ وقت نگراني ها  وغم هاي بد سراغتون نياد... از اينكه لطف ميكنين و نظر ميدين بي نهايت ممنونم.. التماس دعا... تا سلامي ديگر  :     يا علي.. خداحافظ

نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1388ساعت 5:44 PM توسط حدیث| |
                      اون روزای عاشقانه مال تو / این شبای بی قراری مال من 

سلام دوستای نازنینم... چه طورین ؟ خوفین؟......... منم امروز خوبم ... یعنی خبر خوبی دارم .. مثل اینکه بخت با ما یار بود.. یعنی یه بار دیگه یه فرصت پیدا کردیم . ما دوباره به هم دیگه یه فرصت دادیمو برگشتیم .. به قول معروف پس از چند ماه قهر کردن دوباره آشتی کردیم ... یعنی یه فرصت جدید.. یه زندگی تازه.. من خیلی خوشحالم و به خاطر همین نمیدونم چه جوری بنویسمو از چی و از کجا بگم. انگار دوباره همون حسای قشنگم برگشتن انگار بازم میتونم بگم دوست دارم و انکار نمی کنم که گفتم... بله.. گفتم و جواب هم شنیدم . این دفعه با کمی ترس گفتم بعد از اینکه اون گفت ولی گفتم. خیلی حس باحالی دارم .. احساس می کنم همه چیز دارم وقتی اونو دارم.. نمیدونم .. شاید دارم چرت میگم اما وصف کردنش غیر ممکنه. خب از این به بعد احتمالا در باره غم و غصه نمینویسم... شادی هم میارم.. خاطرات هم مینویسم و هزاران چیز دیگه .  امشب شب احیاست.. منم دعا کنین.. امیدوارم دعاهاتون قبول درگاه حق قرار بگیره.     یه دنیا دوستون دارم... تا بار دیگر و پستی دیگر : بای

نوشته شده در هفدهم شهریور 1388ساعت 2:13 PM توسط حدیث| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت